Thursday, December 31, 2009

The Rolling Stones Rock and Roll Circus (1996)



سيرك راك‌اندرول رولينگ استونز
كارگردان: مايكل ليندزي‌هاگ
با حضور: رولينگ استونز، يوكو اونو، تاج‌محل، The Who، اريك كلاپتن، جان لنون، مارين فيت‌فول، جترو تال.
1996/رنگی/ 65 دقيقه.
***
فيلم در 1968 و براي يك برنامة تلويزيوني و طي دو روز فيلمبرداري شد، اما نمايشش تا 1996 طول كشيد. سيرك رولينگ استونز با شكل و شمايل يك سيرك مجلل و تمام برنامه‌هاي رايجش (از بندبازي گرفته تا رژه اسب‌ها و آتش خوردن) يك دوره مهم از موسيقي راك را به‌همراه بزرگ‌ترين ستارگانش مرور مي‌كند. به روايتي نمايش تلويزيوني فيلم به‌خاطر دلخوري مدير رولينگ استونز تهيه‌كننده اين برنامه، از اين‌كه The Who بيش‌تر از آن‌چه بايد، مركز توجه شده‌اند به تأخير افتاد. اما بهترین بخش فیلم مربوط به Jethro Tull است که «آهنگی برای جفری» اجرا می کنند وهنوز هم تماشای یان اندرسون مثل تماشای موجودی است از سیاره ای دیگر.

Wednesday, December 30, 2009

Cine Cities#3: Bolshevik Moscow

Three shots from The Extraordinary Adventures of Mr. West in the Land of the Bolsheviks (1924), directed by Lev Kuleshov and designed by Vsevolod Pudovkin.


Bolshoi Theatre (1776)

Russian Orthodox Church in the background, simply to show "we Bolsheviks, haven't destroyed any church!"

An American cowboy hanging from a telephone cable in Moscow - all streets wide open to a foreigner.

*

Friday, December 25, 2009

Robin Wood (1931-2009)



هفته پيش رابين وود، منتقد فيلم انگليسي، كه در ايران او را براي آثار تحليلي مشهورش دربارۀ فيلم‌هاي هيچكاك مي‌شناسند، در 78 سالگي در تورنتوي كانادا درگذشت. او كتاب‌هاي مهم ديگري هم دربارۀ اينگمار برگمان، آرتور پن و بت ابدي‌اش، هوارد هاكس نوشته بود كه اين آخري را شايد بيشتر از هر آدم ديگري در دنياي سينماي دوست داشت و يادمان باشد خود وود هم بيشتر از هر انگلوساكسون ديگري در شناساندن هاكس به بيننده غربي سال‌هاي 1960 و 1970 كمك كرد.
او يكي از مهم‌ترين مدافعان تئوري مولف – خارج از فرانسه – بود لي در سال‌هاي آخر و با اعلام اين‌ كه "گِـي" است بيشتر گرايش‌هايي فرويدي و ماركسيستي در نقد فيلم نشان مي‌داد.
اما وود، دو روز پيش از مرگش، در حالي‌كه به سختي بيمار بوده آخرين "تاپ تن" عمرش را به دوستش تام لوري، ديكته كرده و لوري بعد از مرگ وود اين فهرست ده تايي از فيلم‌هاي عمر وود را براي جاناتان روزنبام فرستاده تا در سايتش منتشر كند. اصل فهرست – كه البته هيچ توضيحي ندارد – در سايت روزنبام وجود دارد و اين هم براي خوانندگان فارسي:
1 به طور طبيعي در ردۀ اول ريوبراوو قرار دارد.
2 نمي‌توانم بخوابم (كلر دني، 1994) يا اين كه نمي‌توانم تنها بخوابم (تساي مين ليانگ، 2006). معلوم نيست منظورش كدام يكي بوده، رزنبام مي‌گويد احتمالاً فيلم دني.
3 سانشوي مباشر
5 خانواده راگلز از ردگپ يا Make Way for Tomorrow (لئو مك‌كري، 1937) كه فيلم آخر را قرار است كرايتريون روي دي‌وي‌دي منتشر كند و به زودي درباره آن همين‌جا يا در مجله فيلم چيزي خواهم نوشت.
6 Code Unknown ساخته ميشائيل هانكه، 2000
7 لحظه بي‌پروا يا نامه‌هاي زن ناشناس هر دو ساخته مكس افولس
8 فرشته صورت پره‌مينجر (رزنبام ميگويد از اين انتخاب متعجب شده – من اضافه مي‌كنيم همه ما در آخر عمر به طرف فيلم‌‌نوار خواهيم رفت!)
9 هفت سامورايي
10 قاعدۀ بازي يا جنايت آقاي لانژ براي حفظ كرسي ژان رنوار
فهرست تمام شد و منتظر نباشيد كه در آن هيچكاك ببينيد. چرا؟ اي‌كاش وود قبل از رفتن به خواب بزرگ يادداشت كوچكي در اين مورد ديكته مي‌كرد.
*

Wednesday, December 23, 2009

Robert Bresson's Interviews, Part 3 [or When Hands Tell The Whole Thing]



روبر برسون، گفتگوها
بخش سوم و آخر: سینما هنر نشان دادن هیچ
ترجمه سارا گلمکانی
خداوند - می گویند که در فیلم هایم « دنیا را در نوری از ابدیت قرار میدهم ». آرزو داشتم که چنین بود. نمی دانم در این باره چه بگویم. شاید منظور آنها این است که می خواهم فیلمی از زاویه دید یک کودک بسازم. البته باید بگویم ادراکی از یک زندگی ثانوی در کارهایم وجود دارد، چون به آن اعتقاد دارم. حداقل یک روز اعتقاد دارم و روز دیگر نه. اما به هر حال معتقدم چیزی دیگر، مضاف بر زندگی در این جهان، وجود دارد. اما درباره جبرگرایی؛ این که بگوییم خداوند ما را نگاه می کند و می گوید « این یکی خوب است و آن دیگری بد» وجود ندارد اما حسی از حضور خداوند در همه چیز هست و هر چه می گذرد در روستا و طبیعت آن را بیشتر احساس می کنم. وقتی درختی را می بینم ، می بینم که خدا وجود دارد. ما صا حب روحی هستیم که با خدا در ارتباط است. این نخستین چیزی است که در فیلم هایم می خواهم به آن دست پیدا کنم: همه ما ارواحی در حال زندگی کردنیم. و این نمی تواند در سینمای تئاتری اتفاق بیافتد.
خودکشی موشت - من در خودکشی او به نوعی ابهام نیاز داشتم. آنچه در کتاب برنانوس مرا شگفت زده کرد این بود که او با گذاشتن سرش روی آب، گویی که سرش را روی بالشی گذارد، خودکشی می کند. من هرگز ندیده ام که کسی به این شکل خودکشی کند. وقتی کتاب را خواندم فوراً فهمیدم که فیلم چطور باید تمام شود. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که او باید غلت زنان از بالای تپه به درون آب بیافتد و بمیرد اما می خواستم که او سه بار این کار رابکند و تا پیش از این که اتفاق قطعی بیافتد به طور کامل از نیت او آگاه شویم. اما این یک بازی است. راه های زیادی برای خودکشی وجود دارد. رولت روسی یکی از آنهاست، برای دختری کوچک پایین غلتیدن از تپه معادل همان کار است .
برداشتها - بعضی وقتها سومین برداشت بهترین است و بعضی وقتها اولین برداشت. بعضی وقتها برداشتی که در موقع فیلمبرداری فکر می کنی بهترین است بعدها می بینی که بدترین است و یا برداشتی که زمان فیلمبرداری از آن ناراضی هستی در اتاق تدوین بهترین به نظر می آید. من از یک برداشت چیزی می خواهم که در موقع فیلمبرداری کاملاً به آن آگاه نیستم. در اتاق تدوین به تدوینگرم می گویم که دنبال آن برداشتی بگردد که به نظرم بهترین بوده و در زمانی که تدوینگر فیلم ها را در دستگاه جلو می برد تا به جایی که مورد نظر است برسیم می بینم که برداشت دیگری که از نظرم دور مانده دقیقاً همان چیزی است که می خواهم. باید اضافه کنم اخیراً برداشت های زیادی نمی گیرم.
نور - وقتی چهره شخصی با نورپردازی خاصی روشن می شود او دیگر همان آدم سابق نیست. ده عکس از یک نفر می تواند ده آدم متفاوت را نشان دهد. من مشکلات زیادی در زمان ساخت چهارشب یک خیالباف در پاریس داشتم، هر بار که زاویه دوربین را تغییر می دادم مجبور می شدم که همه چیز را مجدداً نورپردازی کنم.
درنگ کردن - بزرگترین مشکل درنگ است چون ممکن است اشتیاقتان را از دست بدهید.
گفتار متن - درفیلمهایم از گفتار مفسر روی تصویر استفاده کرده ام. این گفتار یک ضرباهنگ است. عنصری است که با باقی عناصر فیلم تقابلی پویا دارد و آنها را هر چه پیراسته تر می کند. می توانم به جرات بگویم که در یک محکوم به مرگ گریخت گره اصلی درام از تقابل لحن راوی با لحن خود گفتگوهای درون فیلم به دست می آمد .
فقط یک لحظه - تجربه کردن را به خاطر خودش دوست دارم و به همین خاطر است که فیلمهایم را بیشتر تجربه ها می دانم تا دستاورد. مردم همیشه درباره انگیزه کاراکترها از من سوال می کنند و نه مثلاً درباره ترتیب جاگذاری نماها. دوربینم هرگز ایستا نیست، فقط به طرزی خودنمایانه به این طرف و آن طرف نمی رود، همین. مثلاً وقتی می خواهید یک اتاق را توصیف کنید خیلی ساده است که از یک سو به به سوی دیگر پن کنید یا برای نشان دادن این که در کلیسا هستید مارپیچ وار به طرف سقف تیلت کنید.همه این ها مصنوعی اند. چشم ما به این شیوه عمل نمی کند. فقط یک جای به خصوص در فضا وجود دارد که در یک لحظه خاص خواستار دیده شدن است.

گوش وچشم - اکنون وقتی می خواهم کسی در فیلمی از من ظاهر شود قبل از این که او را ببینم از طریق تلفن او را انتخاب می کنم .معمولا وقتی شخصی را برای اولین بار می بینید چشمها و گوشهایتان به طور همزمان خوب عمل نمی کنند و صدا بیشتر از صورت ظاهر می تواند چیزهایی درباره آن شخص بگوید.دومنیک ساندا را برای یک زن نازنین به همین شکل انتخاب کردم. برداشت گوش ژرفتر است در حالیکه چشم سطحی تر است و به آسانی ارضاء می شود.گوش فعال است و دارای تخیل در حالی که چشم منفعل است. ادراک گوش بسیارژرف تر از چشم است. گوش پیشاپیش اطلاعاتی برای دادن به چشم دارد. با شنیدن صدای سوت قطار تمامی یا ایستگاه راه آهن در نظر شما حاضر می شود چون گوش بسیار خلاق است.
روانشناسی - به روانشناسی اعتقادی ندارم .روانشناس فقط چیزی را کشف می کند که بتواند درباره آن توضیح بدهد. آنچه کشف می کند شاهدی است بر یک تئوری از پیش موجود در مورد رفتار انسان .من هیچ چیز را توضیح نمی دهم.
برنانوس - همان چیزی مرا به او جذب می کند که در مقیاس متفاوت مرا جذب داستایوسکی می کند.هردو نویسنده در جستجوی روح هستند.البته من در تمام باورها و در روش با برنانوس سهیم نیستم. ولی در هر کتاب او بارقه هایی وجود دارند که در آثار سایر نویسندگان یافت نمی شوند.
صدا - در فیلمهای من دو نوع صدا وجود دارد:آنهایی که در حین فیلمبرداری به وجود می آیند و آنهایی که بعدا اضافه می کنم.آنچه اضافه می کنم مهمتر است برای اینکه با این صداها مانند بازیگران برخورد می کنم. مثلا در یک محکوم به مرگ گریخت آزادی به وسیله اصواتی از زندگی روزمره که خارج از زندان وجود دارند معرفی می شود.اما از موسیقی دوری می کنم زیرا موسیقی شما را به قلمروی دیگری می برد.من همیشه از تماشای فیلمی که پس در آن پس از تمتم شدن صحبت بازیگرها موسیقی آغاز می شود حیرت زده می شوم. الته این نوع موسیقی بسیاری از فیلم ها را نجات می دهد اما اگر بخواهید فیلمی صادقانه داشته باشید باید از آن دوری کنید. اکنون دیگر بر خلاف اشتباهات اولیه ام موسیقی را فقط در انتهای فیلم به کار می برم.
اشتباهات - بیشتر چیزهایی که درباره من گفته اند نادرست است و تا ابدیت هم تکرار خواهد شد. گفته اند که من دستیار رنه کلر بوده ام که درست نیست و یا این که من در مدرسه بوزار نقاشی خوانده ام که این هم درست نیست.البته بدترین اشتباهات با عقاید و روش کارم مرتبط هستند.
سینما چیست؟ - یک روز دگای نقاش که داشت سعی می کرد شعری بگوید به مالارمه شاعر بر خورد و به او گفت « من سعی داشتم که شعری بگویم اما هیچ اندیشه ای به ذهنم راه پیدا نمی کند» .مالارمه پاسخ داد : « اما شعر را با اندیشه نمی نویسند با کلمات می نویسند». در سینما هم همینطور است شما فیلم را از نمایش زندگی نمی سازید بلکه از کنار هم گذاشتن تصاویر می سازید. ما بیش از حد آگاه هستیم و این ما را به خطا می برد.ما فقط باید به احساسات و حواسی که به ما دروغ نمی گویند اتکا کنیم . زیرکی ما مانع داشتن تصویری درست از چیزها می شود.
من همیشه در مرز خطرناک بین بیش از حد نشان دادن و به اندازه کافی نشان ندادن حرکت می کنم ، انگار روی طناب بندبازی هستم که در هر دو طرف آن پرتگاهی است. سینما هنر نشان دادن هیچ است.
سه تولد - هرفیلم سه تولد دارد: نخست در سرتان متولد می شود و سپس روی کاغذ می میرد ،شما دوباره با شخصیت هایی زنده و اشیاء به آن جان می بخشید و باز با ثبت آنها به روی نگاتیو همه می میرند. در انتها در سالن سینما و با در کنارهم قرار گرفتن صدا و تصویر به شکلی که پیشتر وجود نداشته فیلم برای بار سوم متولد می شود.

Tuesday, December 22, 2009

Cine Cities#2: Expressionist Paris



A rarely seen expressionist Paris of Edgar Poe as directed by Robert Florey in Murders in the Rue Morgue (1932) - designer: Charles D. Hall

Cine Cities#1: Paris

Dernière heure, édition spéciale (Maurice de Canonge, 1949) decors by Jacques Colombier

"Paris is simply an artificial stage, a revolving stage that permits the spectator to glimpse all phases of the conflict. Of itself Paris initiates no dramas. They are begun elsewhere. Paris is simply an obstetrical instrument that tears the living embryo from the womb and puts it in the incubator. Paris is the cradle of artificial births. Rocking here in the cradle each one slips back into his soil: one dreams back to Berlin, New York, Chicago, Vienna, Minsk. Vienna is never more Vienna than in Paris. Everything is raised to apotheosis. The cradle gives up its babes and new ones take their places. You can read here on the walls where Zola lived and Balzac and Dante and Strindberg and everybody who ever was anything. Everyone has lived here some time or other. Nobody dies here…" -- Henry Miller

Here Is Snowing, Too


This is my answer to Shahn's 21th snowy post, concerning Wild Bill Wellman. Here I pick mine from The Outcasts of Pokerflat, gloriously directed by Joseph M. Newman.

Sunday, December 20, 2009

Dailies#8: Trees & Horses



1 باورنکردنی است که یکی از معتبرترین فرهنگ کارگردانان سینمای جهان، مک میلان، مانند بسیاری دیگر از نمونه های مشابه در ادبیات سینمایی، جان استرجس را حتی شایسته داشتن یک مدخل ندانسته است. حتی اگر این فرض غلط را بپذیریم که او صرفاً هدایت‌کننده پروژه‌های تجاری بزرگ استودیوها بوده نمی توانیم از کنار این نکته بگذریم که این فیلم‌ها نمونه‌ای از هوشمندی در حدکمال هالیوود در اجرای دقیق آثاری از این دست است. بسیاری از ساختارهای سینمای تجاری هالیوود مدرن را در این آثار بی‌نهایت محبوب می توان دید که هنوز بیشتر از تمام فیلم‌های هم‌دوره خودشان دیده می شوند. اما موضوع دیگر که عدم توجه به استرجس را نه به یک اشتباه بلکه گناهی بزرگ بدل می کند شاهکارهایی است که او اتفاقاً بیشتر با بودجه‌هایی اندک ساخته مثل خیابان راز (1950)، مردم [مدعی العموم] علیه اوهارا (1951) و مخاطره (1953).
2 اگر بيينده در موقع تماشاي فيلم هاي من ري ذهن خود را آزاد بگذارد مي تواند نمايي كه از پشت سر راننده‌اي در يك اتوموبيل دهه 1920 گرفته شده و كات هاي بي نظم آن به درخت هاي خشكيده كنار جاده و مناظر ديگر را در از نفس افتاده گدار هم تشخيص دهد و يا هر جا ديگري كه روحيه شعر و آنارشي در فيلم حاكم است، حتي وقتي استرلينگ هايدن و جين هگن رانندگي آخرشان را در پايان جنگل آسفالت مي كنند و درخت ها به آرامي آن ها را به سوي اسب ها مي كشند.

3 جاناتان روزنبام نقد مشترکی بر دو فیلم آخرین وسوسه مسیح مارتین اسکورسیزی و تاکر: مرد و رؤیاهایش ساخته کاپولا نوشته است. ایده نوشتن یک نقد بر دو (یا چند فیلم) به طور هم زمان - به عنوان آیینه ای از عصری که فیلم در آن می گذرد - بارها توسط روزنبام اجرا شده و فکر می کنم هیچ کدام به اندازه این دو فیلم مهم سال 1988 با شباهت های بسیارشان نظر خواننده را جلب نکند. من اخیراً دوباره تاکر را دیده ام و هنوز به نظرم از بهترین‌های کاپولاست، اما هیچ اراده ای در خودم برای تماشای دوباره آخرین وسوسه مسیح نمی بینم که برایم همیشه ملال آور بوده است. مقاله روزنبام را در سایت خودش بخوانید.
4 وبلاگ کلاسیک‌های ناشناخته فهرستی تنظیم کرده از 100 فیلم مورد علاقه نویسنده‌اش از دهه 1930. تا به حال حدود 60 عنوان معرفی شده و بازی‌ همچنان ادامه دارد. خودتان بررسی بفرمایید.



Friday, December 18, 2009

Jennifer Jones (1919-2009)



جنيفر جونز كه او را در ايران بيشتر از همه براي بازي در آهنگ برنادت (هنري كينگ، 1943) مي‌شناسند ديروز در نود سالگي درگذشت. از آنجا كه ديگر حوصله‌اي براي تماشاي فيلم‌هايي دربارۀ قديسين وجود ندارد، آلترناتيو من جنيفر جونز گناه و تباهي در روبي جنتري (كينگ ويدور، 1952)، پرترۀ ژني (ويليام ديترله، 1948)، مادام بوواري (وينسنت مينه‌لي، 1949)، با موهاي بلوند در شيطان را بران (جان هيوستن، 1953) و منهاي گريم اغراق آميزش، جدال در آفتاب (كينگ ويدور، 1946) است.
او اول همسر رابرت واكر و بعدها همسر ديويد سلزنيك - تهيه كننده مشهور سينما كه بربادرفته را تهيه كرد يا بهتر است بگوييم ساخت – بود و بسياري از فيلم‌هايش توسط سلزنيك تهيه شده‌اند.

Wednesday, December 16, 2009

Stairways to Heaven

Thinking about architecture in film, or let's say “architecture of film,” simply means reviving the memory and presence of architectural elements of the metaphysical world of motion pictures in unconscious mind of a moviegoer, and one of the first elements that comes to mind is staircases in films. This will be the first in a new series of post, concerning the different aspects of this presence in the movies.

این "پُست" اولین کار از یک مجموعه تازه است که قرار است با اتکاء به تصاویر حضور عناصر معماری در فیلم‌ها را با دسته بندی‌هایی تماتیک مرور کند؛ نوعی رجوع به ضمیرناخودآگاه برای زنده کردن دوبارۀ دنیای فیلم‌ها و این بار به جاي زنده کردنشان در حرکت‌ و تصاویر کلی از آدم‌ها ، در سکون و در تمركز بر جزئیات و اشیاء.


A 19th century Parisian stair in Les misérables (1933/dir: Raymond bernard/design: Lucien Carré, Jean Perrier)

Staircase of the "smartest and evidently the richest woman in the U. S., who sleeps with anybody she wants." Female (1930/dir:Michael Curtiz/design:Jack Okey)

A light comedy with a heavy decoration in The Young in Heart (1938/dir: Richard Wallace/design: William Cameron Menzies [PD], Lyle R. Wheeler [AD])

.

Saturday, December 12, 2009

Dailies#7: Discovering Raymond Bernard




ریموند برنار یکی از بزرگترین تصویرپردازان دوران نخست سینمای ناطق است. فيلم‍‍هاي او مملو‍‍ از نمایش احساسات و حال و هوای محیط و زمان با نور و معماري اند. نبوغش در تصویرپردازی و كمپوزيسيون و غم و ترحم او برای نوع بشر در جنگ، فقر و بی عدالتی باعث می شود تا از بسیاری نام های مشهورتر سینمای کلاسیک فرانسه پیشی بگیرد. اين هفته بينوايان (1933) پنج ساعتۀ او با شكرت بازيگر يگانۀ سينماي فرانسه، هاري بود و شاهكار ضدجنگش صليب هاي چوبي (1931) را ديدم و مدتها بود كه سينما چنين تكانم نداده بود.


بينوايان